دلگير و نفسها همه تنگ است
اين قصه ز آغاز به ننگ است
كو نشان زان عدل مولايم كنون
گاهِ گفتن مي شوند مولا چنون
گَه ز هنگام عمل ، گو خامدستي
به وقت نصرت اهل ،كام ِمستي
آن يكي زان نسل احمد گو نشان
موعد ياري ز احمد بي نشان
زان يكي همنام مولا نام دار
گَر ز هنگام ادا شد ، خام دار
بشنو از نور چارم زين سخن
هر كه با هر انجمن باشد فتن
روز محشر مي شود رويش عيان
زين جهنم مي رود همچو عنان
عبد را زين خو گرفته اين عمل
تا قيامت اين چنين بودش امل
عبد
خامدستي=خامي كردن
خام دار=ياوه گويي
اَمل=آرزو
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:48  توسط محمد قاسمی (عبد)
|
برچسب:
نویسنده: هلیا موسوی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 18:13