خرید بک لینک

عشق و 1

وقتي عاشقت شدم
زمستان بود هوا سرد و برفي
تو آسمون دلم هزار دلتنگي
شيشه دلت مانند دل من
پيمانه ام ترك برداشته بود
نمي دانستم علاقه ام
را بگويم يا نه
تپش هاي قلبم را ميشنيدم
با خود كلنجار رفتم
تا حرف دلم را بگويم
تا به چهارراه كه رسيدم
با سوالي ساده
نظرت را پرسيدم
تو در جواب سوال؟
علاقه ات را گفتي
البته حس كرده بودم
چون صدايت ميلرزيد
رنگ در رخ نداشتي
وقتی که عاشقم شدی
چیزی ازت نميخواهم
توقع هم ندارم
راستي دلت پر بود از دلتنگي
قحطی آرامش داشتي
یادت هست آنروز هوا گرفته بود
آسمان دلش اشك ميخواست
نه باور نميكردم
ولي
در خواب ديده بودم
عكست را
قصه ی با تو بودن را
جوري ديگر ميتوان گفت
عشق كلمه نيست
درس است مانند هندسه
محاسبه دارد و تفكر
و نقطه ها را به هم وصل كردن
عاشق باشي
فقط مرگ مرا از تو خواهد گرفت
حواست به عشق باشد
اگر كسي نمك به زخم دلم بريزد
و احساسم را خط خطي كند
اسمش را تنفر خواهم گذاشت
ديگر نخواهم بخشيد
و بر پيكر عشق آتش خواهم گشود
عبد
برچسبها: عشق و تنفر محمد قاسمی عبد

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:45&nbsp توسط محمد قاسمی (عبد) |


برچسب: نویسنده: هلیا موسوی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:13

صفحه بندی