مست کن چنان باده ی نابی آید
در هیاهوی بهاران نفسی می آید
بوی سبزی می زند اندر خیالاتم چنون
تا رساند دلبرم اندر کناراتم جنون
چشمهایش می رود سان چمنزاران مست
کی شود از دیدنش باران میساران،مست
دیده بگشاید ازین چرخ فلک های های
تا بگیرد،بشکند چرخ فلک وای وای
می رساند رهسپاران را به جایی امن امن
تا کند جانان نثاراتش همی تن تن
عبد هم باشد غلامی حلقه گوش
تا بیاساید در این هجران خموش
عبد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:24  توسط محمد قاسمی (عبد) |
برچسب:
نویسنده: هلیا موسوی